|
|
|
||||
|
اي گل تازه كه بويي زوفا نيسـت تــو را خبـر از سرزنـش خـار جـفا نيسـت تــو را رحم بر بلبـل بي برگ نوا نيسـت تــو را التفاتــي به اسيـران بـلا نيسـت تــو را ما اسير غم و اصـلا غم ما نيسـت تــو را با اسير غم خود رحـم چـرا نيسـت تــو را
شرح درماندگـي خـود به كه تقريــر كنـم
نخـل نوخيــز گلستـان جهان بسيــار است
خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــي
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:35 توسط فرشته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اي گل تازه كه بويي زوفا نيسـت تــو را خبـر از سرزنـش خـار جـفا نيسـت تــو را رحم بر بلبـل بي برگ نوا نيسـت تــو را التفاتــي به اسيـران بـلا نيسـت تــو را ما اسير غم و اصـلا غم ما نيسـت تــو را با اسير غم خود رحـم چـرا نيسـت تــو را
شرح درماندگـي خـود به كه تقريــر كنـم
نخـل نوخيــز گلستـان جهان بسيــار است
خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــي
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:35 توسط فرشته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پسرکی در یک روستا زندگی می کرد اون همیشه از دهخدای روستا می پرسید: دهخدا کی میره بهشت؟ دهخدا می گفت:کسی که راه راست رو بره میره بهشت راه مستقیم(همون صراط مسقیم خودمون) پسرک یه روز دیگه نتونست طاقت بیاره گفت من باید برم بهشت رو پیدا کنم.به همین خاطر صبحه زود از خواب بیدار شد و یه راهه راست انتخاب کرد و رفت. پسرک رفت و رفت کوهها رو پشت سر گذاشت از دشتها عبور کرد ولی اصلا" راهش رو کج نکرد همون راهه مستقیم رو ادامه داد تا رسید به کلیسا وارد کلیسا که شد دید همه دارن دعا می خونن اونم رفت یه گوشه نشست و خیلی خوشحال بود چون احساس می کرد به بهشت رسیده. شب که شد می خواستن در کلیسا رو ببندن نگهبان کلیسا گفت تو باید از اینجا بری ولی پسرک نمی رفت و میخواست که تو همون جا بمونه و میگفت من اومدم بهشت نمی خوام برم نگهبان این جریان رو به کشیش گفت کشیش هم پیش پسرک رفت و گفت:چرا نمی خوای از اینجا بری؟ پسرک جواب داد:من اومدم بهشت نمی خوام برم.. وکشیش اجازه داد که همون جا بمونه. روزها می گذشت کشیش پسرک رو زیر نظر داشت تا ببینه که داره چیکار می کنه. پسرک هر روز که از خواب بیدار می شد همه جارو تمیز می کرد و موقع غذا می رفت جلوی مجسمهء مریم مقدس که مسیح رو بغل کرده بود می نشست و می گفت:من میدونم اینجا بهشت نیست اما همه اینجا دعا میکنن من هم می خوام که راهه بهشت رو بهم نشون بدی.بعد میگفت تو خیلی لاغری چرا غذا نمی خوری و نیمی از غذای خودش رو به اون میداد که بخوره. ماهها گذشت کشیش متوجه شد که مجسمهء مریم مقدس سرحال تر شده و فهمید که به برکت وجود اون پسرکه. یه روز پسرک شدیدا" بیمار شد طوری که یک هفته نتونست از جاش تکون بخوره.بعد از یک هفته که حالش بهتر شد شتابان پیش مجسمه رفت و گفت: منو ببخش که این مدت نتونستم در خدمت تو باشم مریم مقدس لبخندی زد و گفت:ناراحت نباش من در این مدت متوجه تمام نیکی های تو بودم به همین خاطر میخوام تو رو به بهشت ببرم. پسرک پرسید:نمیتونم کسی رو با خودم بیارم.؟ مریم مقدس جواب داد که: نه تنها تو به این مکان دعوت شدی. کشیش که این ماجرا را دید از پسرک خواهش کرد که اون رو هم با خودش ببره. صبحه روز بعد کشیش و پسرک جلوی مجسمه ایستادند ناگهان نوری تابید و تنها پسرک بر زمین افتاد و این گونه بود که به آرزوی خود یعنی بهشت ابدی رسید.
لطفا" نظر بدید و بگید که این عکس بیشتر به اسب شبیه یا خر؟؟؟؟؟؟؟
---------------------------_(/_\)
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:34 توسط فرشته
|
|
|||||
|
|||||